تبليغاتX
روزهای زندگی من


چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی

چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

خلیل آتشین سخن تبر به دوش بت شکن

خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی

برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه

ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی

تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام

دوباره صبح و ظهر شد غروب شد نیامدی




87/05/26 |

سالها پیش که کودک بودم

سر هر کوچه کسی بود که چینی را

بند میزد با عشق

و من آن روز به خود می گفتم

آخر این هم شد کار ؟

ولی امروز که دیگر اثری از او نیست

نقش یک دل که به روی چینی است

ترکی داردو من

در به در

کوی به کوی

در پی بند زنی میگردم

 



87/05/20 |

 

من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود

بنویسید صدا بود ولی نرم نبود

 

خانه در خاک و خدا داشت ، تماشایی بود

بنویسید دو خط ما نده به تنهایی بود

 

بنویسید­ که با ماه ،کبوتر می چید

از لب زاغچه ها بوسه ي باور می چید

 

بنویسید­ که با چلچله ها الفت داشت

اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت

 

دلش از زمزمهء نور عطش می بارید

ریشه در ماه ، ولی روی زمین میتابید

 

بنو­یسید زبان داشت ولی لال نشد

بنویسید که پوسید ولی کال نشد

 

پُرِ طوفان غزل بود ولی سیل نداشت

بنویسید که دل داشت ولی میل نداشت

 

پنجه بر پنجرهء روشن فردا می زد

وسعت حوصله اش طعنه به دریا می زد

 

 

بنویسید به قانونِ عطش ، آب نداد

و کسی کودک احساسش را تاب نداد

 

سرد و سرما زده از سمت کویر آمده بود

کودکی بود که در هیاتِ پیر آمده بود

 

تا صدای دل خود چند تپش فاصله داشت

گاه با فلسفهء عشق کمی مسئله داشت.



87/05/16 |

سه نفر آمريکايي و سه نفر ايراني با همديگر براي شرکت در يک کنفرانس مي رفتند. در ايستگاه قطار سه آمريکايي هر کدام يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که ايراني ها سه نفرشان يک بليط خريده اند. يکي از آمريکايي ها گفت: چطور است که شما سه نفري با يک بليط مسافرت مي کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهيم..

 

همه سوار قطار شدند. آمريکايي ها روي صندلي هاي تعيين شده نشستند، اما ايراني ها سه نفري رفتند توي يک توالت و در را روي خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بليط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بليط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لاي در يک بليط آمد بيرون، مامور قطار آن بليط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمريکايي ها که اين را ديدند، به اين نتيجه رسيدند که چقدر ابتکار هوشمندانه اي بوده است..

 

بعد از کنفرانس آمريکايي ها تصميم گرفتند در بازگشت همان کار ايراني ها را انجام دهند تا از اين طريق مقداري پول هم براي خودشان پس انداز کنند. وقتي به ايستگاه رسيدند، سه نفر آمريکايي يک بليط خريدند، اما در کمال تعجب ديدند که آن سه ايراني هيچ بليطي نخريدند. يکي از آمريکايي ها پرسيد: چطور مي خواهيد بدون بليط سفر کنيد؟ يکي از ايراني ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم..

 

سه آمريکايي و سه ايراني سوار قطار شدند، سه آمريکايي رفتند توي يک توالت و سه ايراني هم رفتند توي توالت بغلي آمريکايي ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار يکي از ايراني ها از توالت بيرون آمد و رفت جلوي توالت آمريکايي ها و گفت: بليط، لطفا !!!!!!!



87/05/06 |

 

 

FROGS

قورباغه ها
 
Once upon a time there was a bunch of tiny frogs.... Who arranged a running competition.

روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با

هم مسابقه ی دو بدند .

 

The goal was to reach the top of a very high tower.
هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود .

 

A big crowd had gathered around the tower to see the race and cheer on the contestants. ...

جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند ...

 

The race began....

و مسابقه شروع شد ....

 

Honestly, no one in crowd really believed that the tiny frogs would reach the top of the tower.
راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند .

 

You heard statements such as:
شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید :


'Oh, WAY too difficult!!'
'
اوه,عجب کار مشکلی !!'


'They will NEVER make it to the top.'
'
اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند

or: 
یا :

'Not a chance that they will succeed. The tower is too high!'
'
هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه !'

 

The tiny frogs began collapsing. One by one....
قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند ...

 

Except for those, who in a fresh tempo, were climbing higher and higher....
بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند ...


The crowd continued to yell,  'It is too difficult!!! No one will make it!'
جمعیت هنوز ادامه می داد,'خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه !'
 
More tiny frogs got tired and gave up....
و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف
...

But ONE continued higher and higher and higher....
ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر ....


This one wouldn't give up!
این یکی نمی خواست منصرف بشه !

 

At the end everyone else had given up climbing the

tower. Except for the one tiny frog who, after a big effort, was the only one who reached the top!
بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه

کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید !


THEN all of the other tiny frogs naturally wanted to

know how this one frog managed to do it?
بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو

انجام داده؟

A contestant asked the tiny frog how he had found the strength to succeed and reach the goal?
اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟

 

It turned out....
و مشخص شد که ...


That the winner was DEAF!!!!
برنده ی مسابقه کر بوده !!!
 
The wisdom of this story is:
Never listen to other people's tendencies to be negative or pessimistic. ...   because they take your
most wonderful dreams and wishes away from you -- the ones you have in

your heart!


Always think of the power words have.
Because everything you hear and read will affect your actions!
نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که :
هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون

اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند--چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید !
هیشه به
قدرت کلمات فکر کنید
.
چون هر چیزی که می خونید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره

Therefore:
پس :


ALWAYS be....
همیشه ....


POSITIVE!
مثبت فکر کنید !


And above all:
و بالاتر از اون


Be DEAF when people tell YOU that you cannot fulfill your dreams!
کر بشید هر وقت کسی خواست به شما  بگه که به آرزوهاتون نخواهید

رسید !


Always think:
و هیشه باور داشته باشید :

God and I can do this!
من همراه خدای خودم همه کار می تونم بکنم

.

.

.

Most people walk in and out of your life......but FRIENDS Leave footprints in your heart. 
 
آدم های زیادی به زندگی شما وارد و از اون خارج میشن... ولی

دوستانتون جا پا هایی روی قلبتون جا خواهند گذاشت .

   



87/05/04 |

 

سلام

ساعت حوالي 9 شب سه شنبه بود كه گوشيم زنگ خورد . پشت خط اسما بود گفت چه نشستي كه جلوي مسجد پر از ادم شده زود خودتو برسون وگرنه جا برا نشستن پيدا نمي كنيم ها. سريع  وسايلمو جمع كردمو راهي شدم. به سختي از ميون جمعيت وارد مسجد شدم من اولين بارم بود كه برا اعتكاف مي رفتم برا همين تا حالا نديده بودم هر كي برا خودش پتو بندازه بشينه! همچين مات تماشا بودم كه اگه هانيه و پريسا برام جا نگه نداشته بودن احتمالا بايد دم در مي نشستم.تا 2 ساعت امد و شد مردم ادامه داشت .650 نفر اومده بودن اعتكاف.كه از اين ميون 450 نفر30-17 سالشون بود من يكي باورم نمي شد اين همه جوون بياد 3 روز بشينه مسجد با خودش و خداش خلوت كنه. 3 روز از مسجد خارج نشه ايينه نگاه نكنه ،عطر نزنه، شونه نكنه و... و مهمتر اين كه از هيچ وسيله ارتباطي استفاده نكنه(مگر مختصر با والدينش) الا كتاب ارتباط با خدا و قران و نماز كه واقعا اينا از بهترين و سزيعترين وسايل ارتباطي هستن كه ما ازشون غافل بوديم .

با اذان صبح 13 رجب ما نيت اعتكاف كرديم و معتكف شديم . روزه ميگرفتيم و قران مي خونديم .شبا  هم مداحي مي اومد و با هم دعاي كميل ميخونديم .ديدن اينكه هم سن و سالاي من با چه شور و شوقي دعا ميكنن و به احترام نام امام زمونشون چه زود از در اوج خستگي از جا پا ميشن و همه ارزوي سربازي اقاشونو دارن برام خيلي لذت بخش بود .ميدونين چرا ؟؟؟ چون من قبلا فكر ميكردم ارزش هاي  مطرح اين دوره زمونه  شدن مدل اناناسي و استند هر ومانتو شلواراي كوتاه تر از بلوز شلوارك !!! ديدن اين صحنه ها برام خيلي دلچسب بود.من خودم كه قبلا خوندن دعاي ندبه و كميل و ... به نظرم خيلي طولان مي اومد  حيفم مي اومد كه دعا داره تموم ميشه.خلاصه لحظه ها لحظه هاي معنوي بود كه ادم وجود خدا رو نزديك و نزديكتر احساس ميكرد. كاش هميشه در اعتكاف باشيم دوستان واقعي رو بايد تو اينجور جاها پيدا كرد. كاش خوندن نماز سر وقت و قران محدود به اين سه روز نشه.آميــــــــــن

 

 

پي نوشت:

_اگر قصد رفتن به اعتكاف دارين زود برين برا خودتون جا رزرو كنين و گرنه پياده رو مي شين جمعيت از روتون ميگذرن.

_اعتكاف با خودش معني رياضتم در پي داره پس لازم نيست هر شب بابا مامانتون يه كاميون خوراكي براتون بياره.

_راستي تا يادم نرفته ما يه مهمونه هنر مند هم داشتيم (خانم فاطمه طاهري) كه از تهران براي فيلمبرداري سريال آنـــــا اومده بودن اروميه، كه ما افتخار داشتيم 3 شب در كنارشون باشيم.

_ بدون ايينه و ارايش و تلويزيون و چت و تلفن هم ميشه زنده موند.

 

_ ...و ديگر هيچ

 

                                               .........به خاطر تاخير در نوشتن، پوزش



87/05/02 |
Blog Skin