تبليغاتX
روزهای زندگی من
شمردن بلد نیستم

دوست داشتن بلدم

و گاهی شده

یکی را دو بار دوست داشته باشم

و دو نفر را یک جا!

چه کار می شود کرد؟

دوست داشتن بلدم

شمردن بلد نیستم!...


88/03/29 |
 
دلی به وسعت دریای بیکران داری
سخاوتی به بلندای اسمان داری
بهار مهر تو جاریست در تمام فصول
اگر چه چهره زردی تو از خزان داری
گرفته ای به بغل سنگ سر کشی چون من
تو رود عاشقی و اغوش مهربان داری
به روی دامن سجاده نور خورشیدی
چه حس و حال عجیبی تو با اذان داری
صفای سفره خانه همیشه سنگ صبور
یقین به روضه رضوان تو اشیان داری
 
مادرم روزت مبارک


88/03/24 |
سلام دوستان
این نوشته ای که گذاشتم دقیقا متن نوشته شده در وبلاگه
قلب کویر  هستش که یه هموطن براش میل کرده من خوندم خیلی تکان دهنده بود خواستم به رییس جمهور محبوب هم میل کنم که شاید بخونه و کاری بکنه متن و با اجازه این دوست عزیز اینجا میزارم شما هم بخونین:

.

.

مرجان عزيز، من از خوانندگان بى سر و صداى شما هستم چون كامپيوتر و اينترنت ندارم و فقط شبها حدود نيم ساعت با دوست صميميم كه همسايه هم هستيم از منزلشون وصل  ميشيم و ميشينيم به گردش در اينترنت و بيشتر وبلاگ ها رو هم آفلاين مى خونيم. امروز با خوندن پست آخر شما با عنوان " قيطريه نشينان تهران " خواستم حرفهاى خودم رو بزنم.

اين شبها من هم نوار سبز به دستم بستم، منهم سايه چشمم سبزه، و منهم با 14-15 نفر از دوستام 2 تا لاك سبز خريديم و ناخنهامون رو سبز ميكنيم، اين شبها ما از اون نقطه ته شهر ميريم به سمت شمال تا در اولين جاييكه محل تجمع و شادى و سر و صداست برسيم و به همراه بقيه برقصيم، اين روز ها و شبها من بارها روبان سبز دستم رو باز مى كنم كه دوباره از پسرى پولدار و شمال شهرى بخوام كه برام روبان جديد ببنده و دوباره بوى ادكلنش تا 2 روز روى مچم باشه.

اين شبها تنها شبهاييه كه ما به خاطر فقرمون مسخره نميشيم، اين شبها تنها زمانيه كه كسى از ما نميپرسه كه از كدوم محله ايم، كسى براش مهم نيست كفشمون قيمتش چنده فقط براشون كافيه كه ما سبز باشيم، مرجان جان من 32 سالمه و سالهاى زيادى رو روى فرش تنها اتاق خونه با روياى داشتن يك همسر از طبقه اى بهتر به صبح رسوندم، يك همسر پزشك يا مهندس از طبقه اى نه شبيه خودم كه دست منهم بگيره و با هم بريم بالا، شايد بهترين خواستگارى كه داشتم جوان خوش بر و رويى بود كه كارگر يك واحد توليدى بود اما حتى همون هم با ديدن خونه ما و وضع پدرم از من ميخواست كه بعد از ازدواج كمتر با خانواده ام رفت و آمد كنيم و اگر ممكنه پدرم در مجلس نباشه و من به حرمت دستهاى پدرم قبول نكردم ،اين بهترين خواستگار من بود.

چرا بايد اين شبها رو از دست بدم ؟ چرا نبايد روبان سبز ببندم به دستم و در زنجيره سبز شركت نكنم، زنجيره اى كه پسرى از خانواده از ما بهتران پهلوى من ايستاده و اصلا يادش نيست بپرسه من بابام چكاره است، به دستهاى سختى كشيده من نگاه نميكنه و با تواضع به روم ميخنده، اما حاضرم قسم بخورم كه حتى به خودش اجازه نميده كه از جلوى در خونه ما هم رد بشه. اين شبها آخرين شبهاى استفاده از فرصت طلايى يكرنگ بودنه اما صبح شنبه ديگه هيچ خبرى از اين اتحاد نيست، از صبح شنبه مهم نيست رئيس جمهور كيه من باز ميشم دختر فقير يك كارگر و صاحب مادرى كه از ديد اونها كلفتى مى كنه، و اونها دوباره پشت ماشينهاى چند ميليونى غذايى رو به سگهاشون ميدن كه من شايد هرگز نخورده باشم. كدوم يكى از اين كانديداها ميخوان اين فاصله طبقاتى رو از بين ببرند؟
 
مرجان عزيز دغدغه هاى فكرى من با اونها يكى نيست كه به نماينده انتخابى اونها راى بدم ، اما نميخوام فرصت لذت بردن با اونها رو از دست بدم ، من در اونها گم ميشم اما به موسوى راى نميدم، يعنى به هيچكس راى نميدم، چون هيچكدومشون من رو نميفهمند، اما اگر و فقط اگر قرار باشه كسى رو انتخاب كنم همون اهمتى خواهد بود و بس هر چند كه اصلا تصميم ندارم راى بدم. 

اين شبها تنها زمانى است كه من رو تا حدودى و فقط كمى به آرزوها و روياهاى چندين ساله ام نزديك مى كنه، اينكه كسى من رو ببينه و به روى من لبخند بزنه بدون اينكه بخواد ازم سو استفاده كنه، بدون اينكه ته نگاهش تحقير باشه، بدون اينكه پيفى بگه و رد بشه، بدون اينكه توقع داشته باشه چون از چنين خانواده اى هستم با 20 هزار تومن پول بايد تا صبح در خدمت خودش و رفيقاش باشم، اين شبها قيطريه نشينان بى تعصب لبخند ميزنند اما از شنبه قصه غصه ها تكرار ميشه. من همون پير دختر چروك خورده جنوب شهرم با پدرى عليل و مادر كارگر و اونها همون كسانيكه ميخوان كسى رئيس جمهور بشه كه به پاسپورتشون بها بده براى سفرهاى تفريحيشون، من هم ناخواسته و بدون اختيار به دنيا اومدم اونها هم ناخواسته و بدون اختيار اما در قالب شاهزاده و گدا. من اين شبها با تمام قوا داد ميزنم مير حسين، چون هر چى بيشتر داد بزنم بيشتر لبخند ميزنند به روم، اين كار شرافتمندانه تر از خودفروشى است براى ديدن لبخند از ما بهتران.

من وبلاگ نويس نيستم، اما هر شب روى كاغذ مينويسم، تمام آرزوها و روياهام رو، اگر پسر بودم شايد وضعم فرق ميكرد، ميتونستم برم تو مغازه مكانيكى كار كنم و خرج تحصيلم رو در بيارم اما الان نميتونم، و نتونستم. حالا اين موج سبز پوش داد ميكشه كه اتحاد ، اين اتحاد من با شما كه هميشه به چشم يك موجود پست نگاه كردين فقط به نفع شما تمام خواهد شد، اگر رئيس جمهور شما انتخاب شد كه خوش به حال شما و باز هم ما جزو فراموش شدگان هستيم، اما من ترجيح ميدم اگر قراره تحريم باشه براى همه باشه براى شمايى كه يك عمر مردم هم رديف من رو تحريم كردين .

من اين شبها شايد خائن باشم كه با اينكه ميدونم نميخوام راى بدم ولى ميرم تو اين جمع، اما اين كاريه كه چندين نفر از ما ميكنند ، ما هم دوست داريم گاهگاهى حس كنيم كسانى كه يك عمر ما رو نديدند، حالا ميبينند. ما فقط اين شبها ديده مى شويم، از شنبه دوباره بايد با بدبختى هاى ناخواسته و خداداديمان بسازيم.

خيلى دوست دارم از اين جماعت كه فرياد ميزنند اگر كارگرى يا كارمند يا سرمايه دار الان زمان اتحاده بپرسم ، از اين اتحاد چى به من ميرسه؟ كدوم آدمى تونست تو 4 سال نه 8 سال حتى درد ما رو دوا كنه؟ خيلى دوست دارم بدونم كدوم يك از پسرهايى كه در شمال شهر فرياد ميزنه ايرانى متحد شو، به عنوان يك ايرانى حاضره بياد با من ازدواج كنه؟ اينها همون كسانى هستند كه اگر من اعتراض كنم ميگن كبوتر با كبوتر باز با باز، آيا با اين روش هرگز تغييرى در طبقه من ايجاد ميشه؟ البته آره ميشه اما با دزدى، دروغ ، قاچاق، خود فروشى، اينها تنها راههايى هست كه هر رئيس دولتى پيش پاى ما گذاشته.

اين شبها تنها شبهايى هستند كه كسانيكه هميشه از بالا به ما نگاه كردند حالا از روبرو نگاه مى كنند و چشم در چشم،  از نظر من اينهم ادامه همان سو استفاده هاى قبلى طبقه مرفه از فقيره، اين روز ها باز هم خود ما به درد نميخوريم، راى ما به درد مى خوره كه درهاى دنيا به روى اينها باز بشه، دنيايى كه مال من نيست و من به هيچ جاش تعلق ندارم.

مرجان عزيز ، پسر هم محله اى ما چند وقت پيش به جرم حمل مواد مخدر اع.دا.م شد. اما تا حدى به آرزوهاش رسيده بود، خودش معتاد نبود اما عهد كرده بود كه تا ميتونه براى  جوون پولدار مواد تهيه كنه، هميشه مى گفت تنها راه رسيدن به اونها اينه كه بزنيشون زمين تا خودت هم قد اونها بشى. كدوم رئيس جمهورى اينها رو ميبينه و ميشنوه؟ كدومشون مياد دست اين 2 تا جوون رو بگيره و بذاره پهلوى هم تا هم قد بشن؟ تا اون يكى معتاد نشه و اين يكى اع.دا.م؟  حاصل گله هاى دل من از خدا چندين و چند دفتره، نميخوام همه اينها رو بنويسم اما از اين چند روز باقيمانده استفاده ميكنم و هم پاى موج سبز فرياد ميزنم و ميرقصم و لمس ميشم و لمس مى كنم با شعار من راى نميدهم.

با دريافت اين ايميل امروز باز هم بيشتر به اين نتيجه رسيدم كه مهم نيست اسم اون آدم چى باشه، مهدى، محمود، حسين يا محسن، كاش كسى باشه كه مملكت رو به يكرنگى برسونه و كارى كنه كه اتحاد از نوع خالصش باشه.



88/03/23 |

رای من

 
 
بالاخره منم رای دادم وای که چه صف بلندی بود دو ساعت طول کشید.

.

.

 

کدام گزینه درست است؟خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

ا) ۴۴

۲) ۵۵  

۳) ۶۶

۴) ۷۷

 



88/03/22 |

داستان

 
 
كوه بلندي بود كه لانه عقابي با چهار تخم، بر بلنداي آن قرار داشت. يك روز زلزله اي كوه را به لرزه در آورد و باعث شد كه يكي از تخم ها از دامنه كوه به پايين بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه اي رسيد كه پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها مي دانستند كه بايد از اين تخم مراقبت كنند و بالاخره هم مرغ پيري داوطلب شد تا روي آن بنشيند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنيا بيايد. يك روز تخم شكست و جوجه عقاب از آن بيرون آمد . جوجه عقاب مانند ساير جوجه ها پرورش يافت و طولي نكشيد كه جوجه عقاب باور كرد كه چيزي جز يك جوجه خروس نيست. او زندگي و خانواده اش را دوست داشت اما چيزي از درون او فرياد مي زد كه تو بيش از اين هستي. تا اين كه يك روز كه داشت در مزرعه بازي مي كرد متوجه چند عقاب شد كه در آسمان اوج مي گرفتند و پرواز مي كردند. عقاب آهي كشيد و گفت اي كاش من هم مي توانستم مانند آنها پرواز كنم. مرغ و خروس ها شروع كردند به خنديدن و گفتند تو خروسي و يك خروس هرگز نمي تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعي اش كه در آسمان پرواز مي كردند خيره شده بود و در آرزوي پرواز به سر مي برد. اما هر موقع كه عقاب از رويايش سخن مي گفت به او مي گفتند كه روياي تو به حقيقت نمي پيوندد و عقاب هم كم كم باور كرد. بعد از مدتي او ديگر به پرواز فكر نكرد و مانند يك خروس به زندگي ادامه داد و بعد از سالها زندگي خروسي، از دنيا رفت. توهماني كه مي انديشي، هرگاه به اين انديشيدي كه تو يك عقابي به دنبال رويا هايت برو و به ياوه هاي مرغ و خروسهاي اطرافت فكر نكن

88/03/16 |

ژاپنی ها عاشق ماهی تازه هستند. اما آبهای اطراف ژاپن سال هاست که ماهی تازه ندارد.

بنابر این برای غذا رساندن به جمعیت ژاپن قایق های ماهی گیری، بزرگتر شدند و مسافت های دورتری را پیمودند.

ماهی گیران هر چه مسافت طولانی تری را طی میکردند به همان میزان آوردن ماهی تازه بیشتر طول می کشید .. اگر بازگشت بیش از چند روز طول می کشید ماهی ها، دیگر تازه نبودند وژاپنی ها مزه این ماهی را دوست نداشتند.

برای حل این مسئله ، شرکتهای ماهی گیری فریزرهایی در قایق هایشان تعبیه کردند. آنها ماهی ها را میگرفتند آنها را روی دریا منجمد میکردند. فریزرها این امکان را برای قایقها و ماهی گیران ایجاد کردند که دورتر بروند و مدت زمان طولانی تری را روی آب بمانند.

اما ژاپنی ها مزه ماهی تازه و منجمد را متوجه می شدند و مزه ماهی یخ زده را دوست نداشتند.

بنابر این شرکتهای ماهیگیری مخزنهایی را در قایقها کارگذاشتند و ماهی را در مخازن آب نگهداری میکردند .ماهی ها پس از کمی تقلا آرام می شدند و حرکت نمی کردند. آنها خسته و بی رمق ، اما زنده بودند.

متاسفانه ژاپنی ها مزه ماهی تازه را نسبت به ماهی بی حال و تنبل ترجیح می دادند. زیرا ماهیها روزها حرکت نکرده و مزه ماهی تازه را از دست داده بودند.

پس شرکتهای ماهیگیری باید این مسئله را بگونه ای حل میکردند.

آنها چطور می توانستند ماهی تازه بگیرند؟

اگر شما مشاور صنایع ماهیگیری بودید ، چه پیشنهادی می دادید؟

چطور ژاپنی ها ماهیها را تازه نگه میدارند؟

برای نگه داشتن ماهی تازه شرکتهای ماهیگیری ژاپن هنوز هم از مخازن نگهداری ماهی در قایقها استفاده می کنند اما حالا آنها یک کوسه کوچک به داخل هر مخزن می اندازند.

کوسه چندتائی ماهی میخورد اما بیشتر ماهیها با وضعیتی بسیار سرزنده به مقصد میرسند، زیرا برای فرار از کوسه تلاش میکنند.  .

 

در مخزن زندگیتان کوسه ای بیندازید و ببینید که واقعاً چقدر می توانید دورتر بروید



88/03/09 |

ارزش یک خواهر را،
از کسی بپرس
که آن را ندارد.

To realize
The value of a sister
Ask someone
Who doesn't have one.

ارزش ده سال را،
از زوج هائی بپرس که
تازه از هم جدا شده اند.

To  realize
The value of ten years:
Ask a newly
Divorced couple.

ارزش چهار سال را،
از یک فارغ التحصیل دانشگاه بپرس.

To realize
The value of four years:
Ask a graduate.

ارزش یک سال را،
از دانش آموزی بپرس که
در امتحان نهائی
مردود شده است.

To realize
The value of one year:
Ask a student who
Has failed a final exam.

ارزش یک ماه را،
از مادری بپرس که
کودک نارس به دنیا آورده است.

To realize
The value of one month:
Ask a mother who has given birth to a premature baby.

ارزش یک هفته را،
از ویراستار یک مجله هفتگی بپرس.

To realize
The value of one week:
Ask an editor of a weekly newspaper.

ارزش یک ساعت را،
عاشقانی بپرس که
در انتظار زمان قرار ملاقات هستند.

To realize
The value of one hour:
Ask the lovers who are waiting to meet.

ارزش یک دقیقه را،
از کسی بپرس که
به قطار، اتوبوس یا هواپیما نرسیده است.

To realize
The value of one minute:
Ask a person who has missed the train, bus or plane.

ارزش یک ثانیه را،
از کسی بپرس که
از حادثه ای جان سالم به در برده است.

To realize
The value of one-second:
Ask a person who has survived an accident.

ارزش یک میلی ثانیه را،
از کسی بپرس که در مسابقات المپیک،
مدال نقره برده است.

To realize
The value of one millisecond:
Ask the person who has won a silver medal in the Olympics.

زمان برای هیچکس صبر نمی کند.
قدر هر لحظه خود را بدانید.
قدر آن را بیشتر خواهید دانست، اگر بتوانید آن را با دیگران نیز تقسیم کنید.

Time waits for no one. Treasure every moment you have.
You will treasure it even more when you can share it  with someone special.

برای پی بردن به ارزش یک دوست،
آن را از دست بده.

To realize the value of a friend:
Lose one.



88/03/07 |

تست هوش...

16 واقعیت زیر را در نظر بگیرید:

1- خانه وجود دارد.
2- انگلیسی در خانه قرمز زندگی می کند.
3- اسپانیایی یک سگ دارد.
4- در خانه سبز قهوه نوشیده می شود.
5- ایتالیایی چای می‌نوشد.
6- خانه سبز، بدون هیچ فاصله‌ای، در سمت راست خانه سفید قرار دارد.
7- کسی که سیگار «کنت» می‌کشد، حلزون دارد.
8- سیگار «وینستون» در خانه زرد کشیده می‌شود.
9- در خانه وسطی، شیر نوشیده می‌شود.
10- فرانسوی در اولین خانه زندگی می‌کند.
11- کسی که سیگار «مارلبورو» می‌کشد، همسایه کسی است که روباه دارد.
12- کسی که سیگار «وینستون» می‌کشد، همسایه کسی است که اسب دارد.
13- کسی که سیگار «مور» می‌کشد، آب پرتقال می‌نوشد.
14- ژاپنی سیگار «پارلمنت» می‌کشد.
15- فرانسوی در همسایگی خانه آبی زندگی می‌کند.
16- در هر خانه، یک ملیت، یک حیوان، یک سیگارکش و یک نوشیدنی قرار دارد.



حال به 2 سوال زیر پاسخ دهید: الف- چه کسی آب می‌نوشد؟ ب- چه کسی گورخر دارد؟




پ.ن. تذکر کندی، رئیس جمهور سابق آمریکا، در 21 دقیقه پاسخ درست را پیدا کرد. این زمان برای مدیر بازاریابی یک مجله معروف بین المللی 2 ساعت بود.



88/03/07 |
آورده‌اند که روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت‌وگویی به شرح زیر صورت گرفت:
بچه شتر : مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده . آیا می‌تونم ازت بپرسم ؟
شتر مادر : حتما عزیزم . چیزی ناراحتت کرده ؟
بچه شتر : چرا ما کوهان داریم ؟
شتر مادر : خب پسرم ، ما حیوانات صحرا هستیم . در کوهان آب و غذا ذخیره می‌کنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمی‌شه بتونیم دوام بیاریم .
بچه شتر : چرا پاهای ما دراز و کف پای ما گرده ؟
شتر مادر : پسرم . قاعدتا برای راه رفتن در صحرا داشتن این نوع دست و پا ضروریه .
بچه شتر : چرا مژه‌های بلند و ضخیم داریم ؟ بعضی وقت‌ها مژه‌ها جلوی دید من رو می‌گیرن .
شتر مادر : پسرم این مژه‌های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتیه که چشم‌های ما رو در مقابل باد و شن‌های بیابون محافظت می‌کنه .
بچه شتر : فهمیدم . پس کوهان برای ذخیره کردن آبه برای زمانی که ما در بیابون هستیم ، پاهامون برای راه رفتن در بیابونه و مژه‌هامون هم برای محافظت چشم‌هامون در برابر باد و شن‌های بیابونه ...
شتر مادر : کاملا درسته .
بچه شتر : فقط یک سوال دیگه دارم ..
شتر مادر : بپرس عزیزم.
بچه شتر : پس ما توی این باغ وحش چه غلطی می‌کنیم ؟

.

.
نتیجه‌گیری:
مهارت‌ها ، علوم ، توانایی‌ها و تجارب فقط زمانی مثمر ثمر است که شما در جای‌گاه واقعی و درست خود باشید . پس همیشه از خود بپرسید الان شما در کجا قرار دارید؟



88/03/04 |

تا...

 
 

تا باد هست خواهم لرزید

 تا عشق هست خواهم وزید

 تا نگاه هست خواهم دید

 تا پگاه هست خواهم رویید

 تا راز هست ، خواهم جست

 تا ریا هست خواهم شست

 تا هستی است ،‌خواهم زیست

 تا مرگ هست ، خواهم خندید ...........



88/03/03 |
Happy Birthday

 

 چه لطیف است حس آغازی دوباره، و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس… و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن! و چه اندازه شیرین است امروز… روز میلاد… روز من.

 



88/03/02 |
Blog Skin