تبليغاتX
روزهای زندگی من

می ترسم اينکه پيش تو هم کم بياورم

ايمان به قحط سا لی آدم بياورم

حالا که سيب هست و تو هستی اجازه هست؟

می خواهم از وجود خود آدم بياورم

از روزگار آينه می خواستی و شعر

اين هردو را برای تو با هم بياورم.

فنجان شوم که عصر سه شنبه برای تو..

قوری شوم که چای تو را دم بياورم

گلدان شوم برای اتاق محقرت

يک شاخه گل شبيه تو مريم بياورم ؟

حتی تو جان بخواه که من ذره ذره از

چشمان مرده جان دماد م بياورم

در زندگيم آنچه که بوده نبودن است

می خواهم از خدا که تو را کم نياورم.

 

 



88/08/11 |

بی تو

 
 

بی تو اما عشق بی معناست ، می دانی ؟

دست هایم تا ابد تنهاست ، می دانی ؟

آسمانت را مگیر از من ، که بعد از تو

زیستن یک لحظه هم ، بی جاست ، می دانی ؟

تو ، خودت را هدیه ام کردی ، ولی من هم

شعرهایم را که بی پرواست ، می دانی ؟

هرچه می خواهیم - آری - از همین امروز

از همین امروز ، مال ماست ، می دانی ؟

گرچه من ، یک عمر همزاد عطش بودم

روح تو ، هم - سایه دریاست می دانی ؟

« دوستت دارم ! » - همین ! - این راز پنهانی

از نگاه ساکتم پیداست ، می دانی ؟

عشق من ! - بی هیچ تردیدی - بمان با من

عشق یک مفهوم بی « اما » ست ، می دانی ؟



88/06/01 |
Blog Skin